close
چت روم
داستان طنز
loading...

همه چی اینجاست

داستان طنز

fun بازدید : 573 چهارشنبه 15 مهر 1394 نظرات ()
خواسگار: ملاکوی شمو برِی ازدواج چیچیه!؟

دختر خانم گرامی: بریِ من تفاهم خیلی مهمه!

خواسگار: تفاهم که ها! دیگه؟

دختر خانم گرامی: مهم تفاهمه بعدش یی سخفی که بالوی سرم باشه!

خواسگار: خب او که ها! دیگه چیچی!؟

دختر خانم گرامی: مهم تفاهمه و یی دونه سخف و یی باغی توو قلات!!

خواسگار: خوب دیگه چیچی؟!

دختر خانم گرامی: خب همو تفاهم و یی دونه ماشینم برم بیگیری و با همه اونوی که گفتم!

خواسگار: و دیگه چیچی!؟

دختر خانم گرامی: خب تفاهم و خونه و ماشین رو گفتم. یه عالمه هم پول دوشته باشی بد نیست!

خواسگار: دیگه فرمایشی ندارین شومو!؟میخوی یی ریزه فکر کنی؟شاید یادت بیادا

دختر خانم گرامی: چرو!! چرو!! نمیخامم شومو زیاد توو زمت بیفتیا.حالو تفاهمم نتونوسی جور کنی خبری نی!!!

خواسگار: ها! باشه رو چیشوم...حالو من برم یی دوری بزنم برمیگردم

 

fun بازدید : 495 یکشنبه 25 مرداد 1394 نظرات ()

 

داستان های طنز شیخ و مریدان سری 1

سلام دوستان عزیز و گل

در این مطلب چندتا از داستان های خنده دار شیخ و مریدان رو برانون قرار میدیم که بخندید و لذت ببرید

  داف اهن پرست

ﺭﻭﺯﯼ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﻏﻨﯽ ﻭ ﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﺵ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﺎﺝ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﻭﺭ

ﺩﻭﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪﯼ.

ﺗﯿﭗ ﺧﻔﻦ ﺷﯿﺦ ﺑﺎﻋﺚ ﺟﻠﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺍﻓﺎﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻞ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﻧﺎﮔﻪ ﭼﺸﻢ

ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ (ﺩﺍﻓﯽ ﺍﺳﻤﯽ) ﺍﻓﺘﺎﺩ!

ﭘﺲ ﺷﯿﺦ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺮﻗﯽ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﻣﺮﯾﺪ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﺪﺍﺩ ﻭ ﭼﺸﻤﮑﯽ ﻋﺎﺭﻓﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻠﻮﺹ ﺩﻝ ﺑﻪ

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪﯼ!

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﻠﯿﺤﯽ ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﻧﺜﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ! ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺷﯿﺦ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﺧﻮﯾﺶ

ﺍﺟﺘﻨﺎﺏ ﻧﻤﻮﺩﯼ!

ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺧﺸﺘﮏ ﺑﺮ ﮐﻒ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ﮐﻪ یاشیخ! ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺁﻥ ﺑﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﮑﺮﺩ!

ﭼﻪ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺭ ﻧﺪﺍﺩﻥ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪﯼ که ﻣﺎ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﭘﺮﺳﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎﻫﻠﯿﻢ!؟

ﺷﯿﺦ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺪﺍﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺿﺒﻂ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ (ﻧﺎﺭﯼ ﻧﺎﺭﯼ ﻧﺎﺭﯼ) ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻢ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﺳﺦ

ﺑﺪﺍﺩ:

هماﻧﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺁﻫﻦ ﭘﺮﺳﺘﻨﺪ!

ﺁﻥ ﺩﺍﻑ ﺍﺳﻤﯽ ، ﺍﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺮﯾﺪ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﺩ. ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺎ ﭘﯿﮑﺎﻥ۶۷ ﮔﻮﺟﻪ ﺍﯼ

ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺒﺮﯾﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻮﯾﺖ ﻭﺍﻗﻌﯿﺶ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ!

ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﭼﻮ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺑﺸﻨﯿﺪﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﺣﺮﻭﻑ ﺍﻟﻔﺒﺎ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﮕﺸﺘﯽ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ

ﺳﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﮐﻼﻍ ﭘﺮ ﮐﻨﺎﻥ ﺗﺎ ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﺻﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺍﻭﻝ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ ﺷﺪﻧﺪﯼ ﻭ

ﺍﺯ ﭘﻞ ﺭﻭﻣﯽ ﺑﻪ ﻗﯿﻄﺮﯾﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ...

گربه

روزی شیخی درحیاط نشسته بود که ناگهان گربه ای ب حیاط امد...

شیخ گفت...پیشته...پیشته...

.

.

.

و گربه پیشید892319_29dz8zk.gif

سعادتمند

شیخی به میان قومی رفت و گفت:

می خواهید احکامی به شما بیاموزم که در دنیا و آخرت سعادتمند شوید؟

آنها یکصدا گفتند:

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

" نــــــــــــــــــــــــــــــــــه "

شیخ ضایع شد!!!!!!!!!!!!!!

و داستان به فنا رفت...

وای اگه میذاشتن بگه چی میشد !!!!!!!!!!!!

 

خواب دیدم ...

دیشب خواب دیدم 7 پیکان جوانان گوجه ای از 7 بوگاتی سبقت گرفتند شیخ را پرسیدم تعبیرش چیست؟؟؟

فرمود:7روز وفور سرعت اینترنت در پیش داریم

پس از ان قحطی اینترنت خواهد بود باید در دوران وفور دانلود کنیم و برای دوران قحطی پس انداز نماییم!!!

:|

سوال از شیخ

ﺭﻭﺯﻱ ﺟﻮاﻧﻲ اﺯ شیخی ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮا اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺑﺮاﻱ ﭘﻮﻝ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا ﻣﻲ ﺁﺯاﺭﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪﻱ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ؟

 

ﺷﻴﺦ ﻗﻮﻃﻲ ﻛﺒﺮﻳﺘﻲ اﺯ ﺟﻴﺐ ﺩﺭاﻭﺭﺩ ﺳﻪ ﻧﺦ ﻛﺒﺮﻳﺖ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ و ﺩﻭ ﻧﺦ ﺁﻥ ﺭا ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻗﻮﻃﻲ ﻧﻬﺎﺩ ﺁﻥ ﻳﻚ ﻧﺦ ﺭا ﻧﺼﻒ ﻛﺮﺩ

 

 

ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﺼﻔﻪ ﻛﻪ ﻧﻮﻙ ﺗﻴﺰﻱ ﺩاﺷﺖ ﻻﻱ ﺩﻧﺪاﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩ و ﮔﻔﺖ:

 

ﭼﻪ ﻣﻴﺪاﻧم

باشگاه بدن سازی

نقل است که جمعی‌ از مریدان از برای ساختن هیکل ورزیده و شکم شش تکه و افزودن قطر بازو به باشگاه بادی بیلدینگ روان شدند که شیخ را نیز در باشگاه هارتل و دمبل در دست بدیدند که اندام می پروراند و فیگور از پس و پشت بسیار می‌گرفت.
بس مسرور گشتند و به نزدش شتافتند که احدی از مریدان شیخ را پرسید: یا شیخ, راز کار با ما باز گوی که با کدامین دستگاه بیش کار کنیم تا دختران و مهرویان را به طرفة العینی مخ زنیم و از آن خود سازیم. فرمود: به خدا سوگند که در میان دستگاهها, دستگاهی موثرتر از دستگاه خود پرداز بانک نیافتم که دختران را چونان هلو مدهوش و مسخّر شمانماید...و
مریدان از پاسخ شیخ, عقل از کف بدادند و میل هالتر‌ها بر یکدیگر فرو کرده و آنقدر بر تردمیل دویدند و خشتک ساییدند تا جان از ماتحتشان به برون پر کشید

تولد جی اف
ﻧﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﺍﺑﻮ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺯﭘﺮﺗﻲ ﻧﺰﺩ ﺷﻴﺦ ﺍﻟﻼﺷﯽ (ﺭﻭﺣﻲ ﻭ ﺍﺭﻭﺍﺣﻲ ﻟﻪ ﺍﻟﺨﺸﺘﮑﺎﺕ) ﺭﺳﻴﺪﻩ ﻭ
ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﻣﻮﻻﻧﻲ، ﺩﻳﺮﮔﺎﻫﻲ ﺍﺳﺖ ﺟﻲ ﺍﻓﻲ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺑﮑﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﺍﻳﻨﮏ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪ ﺍﻭﺳﺖ , ﻣﺎ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺷﺪﯾﻢ
ﺗﺎ ﻫﺪﻳﻪ ﺍﻱ ﺩﺭﺧﻮﺭ ﺗﻘﺪﻳﻤﺶ ﮐﻨﻴﻢ، ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﭼﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩﺵ: ﺧﻮﺻﻮﺻﻴﺎﺕ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﺗﺎ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ ...
ﺍﺑﻮ ﺯﭘﺮﺗﻲ ﻋﺎﺭﺽ ﺷﺪ: ﻣﻮﻻﻳﻲ، ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺗﻴﺮﻩ ﻭ ﺗﺒﺎﺭﯼ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺣﻮﺭﯾﺎﻥ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﺎﺷﺪﻱ، ﻗﺪﻱ
ﭼﻮﻥ ﺳﺮﻭ، ﮔﻴﺴﻮﺍﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺁﺑﺸﺎﺭ ﻃﻼﯾﯽ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺁﻫﻮ ﺩﺍﺭﺩ .
ﺷﻴﺦ ﺳﺮﯾﻊ ﺧﺸﺘﮏ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻭﺟﻮﺭ ﺑﮑﺮﺩﯼ ﻭ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﮔﺮﻳﺴﺖ، ﺳﭙﺲ ﺭﻗﻌﻪ ﺍﻱ ﻧﺒﺸﺘﻪ
ﮐﺮﺩﻩ، ﺍﻧﺪﮐﻲ ﻣﺸﮏ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺸﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ
ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻋﺮﺿﻪ ﺩﺍﺭ.
ﻧﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻣﺮﻳﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﺑﺎﺏ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﻱ ﺭﻗﻌﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ
ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻱ ( ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ) ﺷﻴﺦ ﺭﺍ ﺑﺪﻳﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﯾﺮﺵ ﻧﺒﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩ : ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﻫﺎﻧﯽ , ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﻪ
ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﯾﻪ ﺗﮏ ﯾﺰﻥ ﺗﺎ ﺗﻮﺭﻭ ﺭﻫﻨﻤﻮﻥ ﺳﺎﺯﻡ !!!!
ﭘﺲ ﺟﻤﻠﮕﯽ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﺼﻤﺖ ﻭ ﭘﺎﮐﺪﺍﻣﻨﻲ ﺷﻴﺦ ﺩﺭ ﻋﺠﺐ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﮔﺮﻳﺴﺘﻨﺪ ﻭ
ﻧﻌﺮﻩ ﻫﺎ ﺑﺰﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﺧﺸﺘﮏ ﻫﺎ ﺩﺭﯾﺪﻧﺪﯼ

 

fun بازدید : 473 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

عَن در احوالات شیخ ما آورده اند که شبی مریدان خویش را همراه ساخته و جملگی برای عشق و حال و خشتک پرانی به سیرک پهلوان جلیل قرقی برفتندی...
در میان برنامه طلخکی گوز سیرت، تردستی ها مینمود طوری که پشمها از حضار بر زمین ریخته و به غایت جملگی خرکیف گشته بودند...
فی الحال شیخ (خ.ف) که این خزعبلات را بچه بازی بیش نمیدانست، برخاست و پرواز کنان به روی صحنه رفت و فرمود: سهل است! ما خود از این معجزات بلدیم طوری که مریدانمان با هر حرکت ما خشتک میدرند به جان مادرم قسم...، شیخ که سخت جوگیر شده بودندی با تشویق مریدان برای اثبات حقانیت خویش عصای خود را در هوا چرخاند و با فریاد فاک هیم آن را در ایکی ثانیه در خشتک خویش پنهان نمود،
مریدان که در حال تناول پفک بودند با دیدن کرامتی دگر از شیخ انگشت به خشتک ماندند و نعره های خرکی سر داده و خشتکهای خویش به دندان گرفته و شیخ خویش را «پهلوان شیخ عقاب» نام نهادندی...
نقل است پس از این واقعه شیخ لنگان لنگان در حالی که خشتکش به رنگ سرخی میزد ره منزل در پیش گرفته و ماتحت خویش را نزد تیغ جراحان سپرد و پس از 27 بار عمل ناموفق تا پایان عمر نکبت بار خویش همانند استیون هاوکینگ بر روی ویلچر بنشستندی...

fun بازدید : 569 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

 

در محفلی شبانه و شاعرانه به خدمت مولایم بودیم که مریدی ترسان و ﻟﺮﺯﺍﻥ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺑﺸﺪﯼ ﻭ ﻋﺎﺭﺽ ﮔﺸﺖ:
ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺑﺲ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺑﺪﯾﺪﻣﯽ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﻧﮓ ﺷﻮﺭﺕ خویش ﺍﺯ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﻪ قهوه ای شکلاتی ﺑﻮﺩﺍﺭ ﻣﺘﻤﺎﯾﻞ ﮔﺸﺘﯽ ... !!!
ﺷﯿﺦ فرمود : ﺑﻨﺎﻝ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻩﺍﯼ ﮐﻪ اینگونه ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﯾﺪﻩﺍﯼ؟!
ﻣﺮﯾﺪ ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﻪ ماده ﮔﺮﮒ گرﺳﻨﻪ و پریود ، ﻣﺮﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻫﻤﯽ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻘﺪﺭ ﯾﮏ فرسخ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻭ فرسخ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﺎﮔﻪ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺟﺴﺘﻪ ﻭ ﺧﺸﺘﮏ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ بگرﻓﺘﻨﺪﯼ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻥ شخصی ﺍﻧﺪﮎ ﮔﻮﺷﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺑﺪﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻫﻢ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻫﺎﺋﯽ ﺑﺨﺸﻢ ، ﻟﯿﮏ ﺁﻥ ﺗﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻘﺪﺭﯼ ﺍﻧﺪﮎ ﺑﻮﺩی ﮐﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻧﯿﺶ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﭼﺮﺏ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩی ...
ﺷﯿﺦ ﺩست نوازشی بر پشم و پیل مبارک خویش ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻟـَﺨﺘﯽ چند ﺁﻥ ﺭﺍ ﺧﺎﺭﺍﻧﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ فرمود :
ﺁﻥ ﺳﻪ ﮔﺮﮒ ﻗﺒﻮﺽ ﺁﺏ ﻭ ﺑﺮﻕ ﻭ ﮔﺎﺯ همی ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﻭ ﯾﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺣﻤﻠﻪ ﻭﺭ ﻣﯽﮔﺮﺩﻧﺪ ﻭ لکن ﺁﻥ ﺗﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ نیز ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺗﻮﺳﺖ که به دستت داده اند ولیکن به هیچ کجایت همی نمیرسدی ...
ﻣﺮﯾﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺒﯿﺮ ﺷﮕﺮﻑ ﺭﺍ ز مراد خویش ﺑﺸﻨﯿﺪ، تار و پود ﺧﺸﺘﮏ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ از 3 بـُعد طول و عرض و ارتفاع بدرید و سپس عمود منصف حجم به دست آمده را رسم نموده و ضرب در عدد پی همی نمود و سپس نعره زنان روانه ی بیابان شده و مشتقات خشتک خویش را خالصانه به گرگ ها تقدیم همی نمود ...

fun بازدید : 326 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

 

مریدان بر شیخ وارد آمده یکی از ایشان معروض بداشت: یا شیخ، بگویید چه کنیم تا مخ دافکان بزدی و با ایشان به عیش و نوش ایام برآوریم؟ و در این راه شورتکات چه باشدی؟
شیخ (اِندُ الاندرز) بفرمود: بروید کار کرده پول ابتیاع نمایید و اسبی مدل بالا اختیار کنیدندی که دافان بسیار نعل پرستند
پس مریدان پند شیخ فراگرفته و خشتکها بدرانیدندی ..

 

fun بازدید : 375 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

 

روزی پسر جنیفر بنت لوپز در مدرسه ی شیخ مشغول به گریه بودی...
شیخ نزد او برفت و بپرسیدندی : از برای چه میگریی؟؟؟
کودک با اشک بگفت : مادرم را همی خواهم...
شیخ با لطافت همی بفرمودندی: ببین فرزند، ما همه مادرت را میخواهیم. اما نمیگرییم. همی مرد باش.
گویند طفل شیخ را ددی خطاب و خشتک را درید و به آسمان پرتاب کرد و در افق محو گردیدیدی.

fun بازدید : 350 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

 

شبی شیخ از بازار به خانه روان شد چون به خانه در رسید قصد ورود نمود، پس کلید از خشتک خویش برون کشید و به سوراخ قفل نزدیک نمود اما چون هوا بس ناجوانمردانه تاریک بود نتوانستی سوراخ قفل را دریابی همچنان که مشغول سوراخ یابی بودندی یکی از مریدان از پنجره طبقه بالا عرض کرد یا شیخ کلید ندارید؟کلید بیندازمی؟ شیخ بگفتا کلید موجود است سوراخ بیندازید.
چون جملگان مریدان این سخن از شیخ بشنیدند خشتکان خود را سه دستی چسبیدندی و یخچال و مبلمان و کمد را در پشت در قرار دادندی تا مانع از ورود شیخ شوند سپس با خشتک های خویش طنابی بساختندی و از پنجره پشتی نزول کردندی و پا به فرار نهادندی و آنچنان با سرعت رفتی که سبب جابجایی توده ای عظیم از جو بشدند که اکنون آن را تسونامی نام نهادند.

fun بازدید : 520 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

 

روزی شیخ لیستی از مریدان خاطی را که پای از خطوط خشتکستان فراتر نهاده بودندی، تهیه فرمودندی، و بر آن شدندی تا به ترتیب میزان سوابق سوء، آنان رو درسپوزندی...
پس شیخ مرید (f.el) را از بقیه خاطی تر یافتند...
چون حضرت یه کلبه ی وی شد و دق الباب فرمود، مرید مذکور همین که شیخ را دید رنگ ز ماتحتش بپریدی و من من کنان گفت: خیر باشد یا شیخ! ‎
حضرت با لبخندی سراسر معنا فرمود :روز موعد فرا رسیده و میبایست تو را به 217 روش سائوپائولویی کیفر دهم ‎
نامبرده گفت: خب یا شیخ چه عجله ای! ابتدا به کلبه تشریف فرما شوید تا قهوه ای نوش کنیم خستگی تان بدر رود...
حضرت پذیرفت و آن ملعون در فنجان شیخ قدری افیون بریختی که شیخ به خوابی عمیق فرو رفتندی...
نامبرده سپس لیست شیخ را ز خشتک ایشان گرفت و اسامی را از آخر به اول بازنویسی نمود...
حضرت چون برخاست خمیازه ای عرفانی سرداد و فرمود: یابن ماتحت تو را مردی شریف یافتم چرا که مهمان نوازی نمودی، ما نیز به جبران محبتت لیست را از انتها به ابتدا میسپوزیم باشد که از ما خشنود باشی...
و حضرت با کمال تعجب در یافت که نام او مجددا در اولویت قرار گرفت و فرمود: هوومممم...
خب گویی قسمت اینست که در همینجا پوزيشن های ابداعی را بر تو اجرا سازم... ‎‎
گویند آن مرید تاب معامله ی ستبر شیخ نیاورد و چشم از جهان فروبست، چرا که بر مشیت الهی خرده گرفت و در کار مافوق خویش دخالت نمود ...

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1258
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 6
  • آی پی امروز : 26
  • آی پی دیروز : 45
  • بازدید امروز : 76
  • باردید دیروز : 128
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 1,290
  • بازدید ماه : 3,722
  • بازدید سال : 82,537
  • بازدید کلی : 773,120