close
چت روم
داستان کوتاه
loading...

همه چی اینجاست

داستان کوتاه

fun بازدید : 451 چهارشنبه 07 مرداد 1394 نظرات ()

 


قبل از توافق:
چرا اینقدر مذاکرات رو کشش می دین؟ بابا بی خیال انرژی هسته ای...مردم باید آسایش داشته باشن انرژی هسته ای براشون آب و نون میشه...به یه فکری باشید از تحریم ها در بیایم...


بعد از توافق:
چرا این متن سخت را پذیرفتید؟ این توافق تنها باعث می شود حقوق مردم ایران نسبت به انرژی هسته ای پایمال شود...این بود زحمات دانشمندان ترور شده هسته ای ما؟؟؟ما لغو تحریم نمی خوایم...انرژی هسته ای می خوایم :|



دوستان به این بیماری اسکیزوفرنی می گویند :///

fun بازدید : 463 چهارشنبه 07 مرداد 1394 نظرات ()

 

چه قشنگه .. 
شب عروسی
عشقت همون پسریه که
همه زندگیته 
همونی که همیشه نازتو میکشید
حالا کنارت واستاده
یه کت شلوار خوشگل هم تنش کرده
اینقدر خوشتیپ شده که دلت میخواد
تا فردا نگاش کنی
باورت نمیشه
اصلا
باورت نمیشه داری خانوم همون مردی میشی
که عاشقشی 
داری خانوم خونش میشی
دستتو میگیره میاد در گوشت میگه
خوشگل نرقص میترسم خانوممو بدزدن ..
بهش میگی تا وقتی آقای خوشتیپم اینجاس
کسی جرات نمیکنه نزدیکم بشه ..
اونم میگه درسته ولی نرقص چشمشون هیزه
بهش میگی یه شبه دیگه تحمل کن
اونم میگه همین که گفتم نباید رقص کنی بشین سر جات
میگی تا حالا بابام با من این جوری حرف نزده آخرین بارت باشه ها
اونم میگه من بی غیرت نیستم مثل بابای احمقت این جا خونه بابات نیستا
تو هم میگی خفه شو بابای من احمقه ؟ جد و آبادت احمقن با اون مادر بیشعورت
اونم یه سیلی میزنه
تو هم لقد میزنی تو ساق پاش
خانواده عروس میوفتن رو داماد
خانواده داماد میوفتن رو خونواده عروس حالا بزن کی بزن
و اینگونه داستان به پایان رفت

fun بازدید : 473 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

عَن در احوالات شیخ ما آورده اند که شبی مریدان خویش را همراه ساخته و جملگی برای عشق و حال و خشتک پرانی به سیرک پهلوان جلیل قرقی برفتندی...
در میان برنامه طلخکی گوز سیرت، تردستی ها مینمود طوری که پشمها از حضار بر زمین ریخته و به غایت جملگی خرکیف گشته بودند...
فی الحال شیخ (خ.ف) که این خزعبلات را بچه بازی بیش نمیدانست، برخاست و پرواز کنان به روی صحنه رفت و فرمود: سهل است! ما خود از این معجزات بلدیم طوری که مریدانمان با هر حرکت ما خشتک میدرند به جان مادرم قسم...، شیخ که سخت جوگیر شده بودندی با تشویق مریدان برای اثبات حقانیت خویش عصای خود را در هوا چرخاند و با فریاد فاک هیم آن را در ایکی ثانیه در خشتک خویش پنهان نمود،
مریدان که در حال تناول پفک بودند با دیدن کرامتی دگر از شیخ انگشت به خشتک ماندند و نعره های خرکی سر داده و خشتکهای خویش به دندان گرفته و شیخ خویش را «پهلوان شیخ عقاب» نام نهادندی...
نقل است پس از این واقعه شیخ لنگان لنگان در حالی که خشتکش به رنگ سرخی میزد ره منزل در پیش گرفته و ماتحت خویش را نزد تیغ جراحان سپرد و پس از 27 بار عمل ناموفق تا پایان عمر نکبت بار خویش همانند استیون هاوکینگ بر روی ویلچر بنشستندی...

fun بازدید : 569 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

 

در محفلی شبانه و شاعرانه به خدمت مولایم بودیم که مریدی ترسان و ﻟﺮﺯﺍﻥ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺑﺸﺪﯼ ﻭ ﻋﺎﺭﺽ ﮔﺸﺖ:
ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺑﺲ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺑﺪﯾﺪﻣﯽ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﻧﮓ ﺷﻮﺭﺕ خویش ﺍﺯ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﻪ قهوه ای شکلاتی ﺑﻮﺩﺍﺭ ﻣﺘﻤﺎﯾﻞ ﮔﺸﺘﯽ ... !!!
ﺷﯿﺦ فرمود : ﺑﻨﺎﻝ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻩﺍﯼ ﮐﻪ اینگونه ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﯾﺪﻩﺍﯼ؟!
ﻣﺮﯾﺪ ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﻪ ماده ﮔﺮﮒ گرﺳﻨﻪ و پریود ، ﻣﺮﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻫﻤﯽ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻘﺪﺭ ﯾﮏ فرسخ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻭ فرسخ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﺎﮔﻪ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺟﺴﺘﻪ ﻭ ﺧﺸﺘﮏ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ بگرﻓﺘﻨﺪﯼ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻥ شخصی ﺍﻧﺪﮎ ﮔﻮﺷﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺑﺪﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻫﻢ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻫﺎﺋﯽ ﺑﺨﺸﻢ ، ﻟﯿﮏ ﺁﻥ ﺗﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻘﺪﺭﯼ ﺍﻧﺪﮎ ﺑﻮﺩی ﮐﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻧﯿﺶ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﭼﺮﺏ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩی ...
ﺷﯿﺦ ﺩست نوازشی بر پشم و پیل مبارک خویش ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻟـَﺨﺘﯽ چند ﺁﻥ ﺭﺍ ﺧﺎﺭﺍﻧﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ فرمود :
ﺁﻥ ﺳﻪ ﮔﺮﮒ ﻗﺒﻮﺽ ﺁﺏ ﻭ ﺑﺮﻕ ﻭ ﮔﺎﺯ همی ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﻭ ﯾﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺣﻤﻠﻪ ﻭﺭ ﻣﯽﮔﺮﺩﻧﺪ ﻭ لکن ﺁﻥ ﺗﮑﻪ ﮔﻮﺷﺖ نیز ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺗﻮﺳﺖ که به دستت داده اند ولیکن به هیچ کجایت همی نمیرسدی ...
ﻣﺮﯾﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﺒﯿﺮ ﺷﮕﺮﻑ ﺭﺍ ز مراد خویش ﺑﺸﻨﯿﺪ، تار و پود ﺧﺸﺘﮏ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ از 3 بـُعد طول و عرض و ارتفاع بدرید و سپس عمود منصف حجم به دست آمده را رسم نموده و ضرب در عدد پی همی نمود و سپس نعره زنان روانه ی بیابان شده و مشتقات خشتک خویش را خالصانه به گرگ ها تقدیم همی نمود ...

fun بازدید : 326 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

 

مریدان بر شیخ وارد آمده یکی از ایشان معروض بداشت: یا شیخ، بگویید چه کنیم تا مخ دافکان بزدی و با ایشان به عیش و نوش ایام برآوریم؟ و در این راه شورتکات چه باشدی؟
شیخ (اِندُ الاندرز) بفرمود: بروید کار کرده پول ابتیاع نمایید و اسبی مدل بالا اختیار کنیدندی که دافان بسیار نعل پرستند
پس مریدان پند شیخ فراگرفته و خشتکها بدرانیدندی ..

 

fun بازدید : 375 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

 

روزی پسر جنیفر بنت لوپز در مدرسه ی شیخ مشغول به گریه بودی...
شیخ نزد او برفت و بپرسیدندی : از برای چه میگریی؟؟؟
کودک با اشک بگفت : مادرم را همی خواهم...
شیخ با لطافت همی بفرمودندی: ببین فرزند، ما همه مادرت را میخواهیم. اما نمیگرییم. همی مرد باش.
گویند طفل شیخ را ددی خطاب و خشتک را درید و به آسمان پرتاب کرد و در افق محو گردیدیدی.

fun بازدید : 350 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

 

شبی شیخ از بازار به خانه روان شد چون به خانه در رسید قصد ورود نمود، پس کلید از خشتک خویش برون کشید و به سوراخ قفل نزدیک نمود اما چون هوا بس ناجوانمردانه تاریک بود نتوانستی سوراخ قفل را دریابی همچنان که مشغول سوراخ یابی بودندی یکی از مریدان از پنجره طبقه بالا عرض کرد یا شیخ کلید ندارید؟کلید بیندازمی؟ شیخ بگفتا کلید موجود است سوراخ بیندازید.
چون جملگان مریدان این سخن از شیخ بشنیدند خشتکان خود را سه دستی چسبیدندی و یخچال و مبلمان و کمد را در پشت در قرار دادندی تا مانع از ورود شیخ شوند سپس با خشتک های خویش طنابی بساختندی و از پنجره پشتی نزول کردندی و پا به فرار نهادندی و آنچنان با سرعت رفتی که سبب جابجایی توده ای عظیم از جو بشدند که اکنون آن را تسونامی نام نهادند.

fun بازدید : 520 جمعه 26 تير 1394 نظرات ()

 

روزی شیخ لیستی از مریدان خاطی را که پای از خطوط خشتکستان فراتر نهاده بودندی، تهیه فرمودندی، و بر آن شدندی تا به ترتیب میزان سوابق سوء، آنان رو درسپوزندی...
پس شیخ مرید (f.el) را از بقیه خاطی تر یافتند...
چون حضرت یه کلبه ی وی شد و دق الباب فرمود، مرید مذکور همین که شیخ را دید رنگ ز ماتحتش بپریدی و من من کنان گفت: خیر باشد یا شیخ! ‎
حضرت با لبخندی سراسر معنا فرمود :روز موعد فرا رسیده و میبایست تو را به 217 روش سائوپائولویی کیفر دهم ‎
نامبرده گفت: خب یا شیخ چه عجله ای! ابتدا به کلبه تشریف فرما شوید تا قهوه ای نوش کنیم خستگی تان بدر رود...
حضرت پذیرفت و آن ملعون در فنجان شیخ قدری افیون بریختی که شیخ به خوابی عمیق فرو رفتندی...
نامبرده سپس لیست شیخ را ز خشتک ایشان گرفت و اسامی را از آخر به اول بازنویسی نمود...
حضرت چون برخاست خمیازه ای عرفانی سرداد و فرمود: یابن ماتحت تو را مردی شریف یافتم چرا که مهمان نوازی نمودی، ما نیز به جبران محبتت لیست را از انتها به ابتدا میسپوزیم باشد که از ما خشنود باشی...
و حضرت با کمال تعجب در یافت که نام او مجددا در اولویت قرار گرفت و فرمود: هوومممم...
خب گویی قسمت اینست که در همینجا پوزيشن های ابداعی را بر تو اجرا سازم... ‎‎
گویند آن مرید تاب معامله ی ستبر شیخ نیاورد و چشم از جهان فروبست، چرا که بر مشیت الهی خرده گرفت و در کار مافوق خویش دخالت نمود ...

fun بازدید : 423 جمعه 19 تير 1394 نظرات ()

 

 

زندگی من از 9 ماهگی تا 90 سالگی!


پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم !


یک سالگی : در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می‌انداخت


و هی می‌گفت گوگوری مگوری ، یهو لباسش خیس شد !


چهارسالگی : در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم


و در حالیکه او گریه می‌کرد ، من می‌خندیدم ! نمی‌دانم چرا ؟!


هفت سالگی : پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی


از قبیل آن مرد آمد ، آن مرد با BMW آمد !!!! را یاد گرفتم !


نه سالگی در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم


ولی انداختم پای !!! پسز همسایه دیگرمان !

بنده خدا سر شب یک کتک


مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد

که شیشه همسایه را نشکند


و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم

پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من !!!


دوازده سالگی : به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم


در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم


ولی ناظم آنجا کاملا به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاطر


چندین و چند منفی انضباط گرفتم !

البته به محض اینکه به اخلاق ایشان


آشنا شدم چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم !


هجده سالگی : در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی


در رشته ی میخ کج کنی واحد بوقمنچزآباد


( البته یکی از شعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد ) قبول شدم !!


بیست و چهار سالگی : در این سال دانشگاه به اصرار مدرک


کاردانی‌ام را که هنوز نیمی‌ از واحدهایش مانده بود

تا پاس شود ، به من داد !!!!


بیست و شش سالگی : رفتم زن بگیرم گفتند


باید یک شغل پردرآمد داشته باشی .

رفتم یک شغل پردرآمد داشته باشم ،


گفتند باید سابقه کار داشته باشی . رفتم دنبال سابقه کار


که در نهایت سابقه کار به من گفت : بی خیال زن گرفتن !!!


سی و سه سالگی : بالاخره با یکی مثل خودمون

که در ترشی قرار داشت !


قرار مدارهای ازدواج و خواستگاری

و عقد و بله برون و … رو گذاشتیم !


چهل و یک سالگی : در این سال گل پسر بابا

که می‌خواست بره کلاس اول ،


دوتا پاشو کرده بود تو یه کفش که لوازم التحریر دارا و سارا


می‌خوام بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه !


شصت و شش سالگی : تمام دندانهایم را کشیده بودم


و حالا باید دندان مصنوعی می‌خریدم .

به علت اینکه حقوق بازنشستگی


ما اجازه خریدن دندان مصنوعی صفر کیلومتر !!! را نمی‌داد ،


دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم


رو که تازه به رحمت خدا رفته بود !!! برای حداکثر بیست سال اجاره کردم .

معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده


ولی خوبیش این بود که حداقل شب ها

یک لیوان آب یخ بالای سرم بود !


هفتاد و هشت سالگی : به علت سن بالای من و همسرم ،


پسرانمان ( بخوانید عروسهایمان ) ما را به خانه هایشان راه نمی‌دادند


هشتاد و پنج سالگی : بلافاصله بعد از خوردن یک کله پاچه ی درست


و حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه دادم

تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند !


نود سالگی : همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم ،


زیادی حرف می‌زدند و فردای همین حرفهای زیادی بودکه به طور نا

بهنگامی ‌خدا بیامرز شدم !!!

fun بازدید : 450 یکشنبه 07 تير 1394 نظرات ()

 

 

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟

ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

 

fun بازدید : 445 یکشنبه 07 تير 1394 نظرات ()

 

 

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!

ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

 

fun بازدید : 350 یکشنبه 07 تير 1394 نظرات ()

 

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!

باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟

ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

 

 

fun بازدید : 434 یکشنبه 07 تير 1394 نظرات ()

 

 

روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟

ملا گفت : بیست تومان.

حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.

ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

 

fun بازدید : 469 یکشنبه 07 تير 1394 نظرات ()

 

 

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟

دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.

بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟

دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

 

fun بازدید : 449 یکشنبه 07 تير 1394 نظرات ()

 

 

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن

مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.

ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

fun بازدید : 370 یکشنبه 07 تير 1394 نظرات ()

 

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,

شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟

ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

 

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1258
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 6
  • آی پی امروز : 19
  • آی پی دیروز : 40
  • بازدید امروز : 236
  • باردید دیروز : 266
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 1,716
  • بازدید ماه : 4,148
  • بازدید سال : 82,963
  • بازدید کلی : 773,546